شمارهٔ ۲۷۷
ای حسن ترا مثال شاهیآیینه رحمت الهی
عشق تو کمین گشاد ناگاهبگرفت ز ماه تا به ماهی
از حکم تو سر چگونه پیچممن بنده ام و تو پادشاهی
شام است ز چهره زلف برگیربنمای سپیدی از سیاهی
در پات فشانم از سر دستاز من سر و جان اگر بخواهی
هر صبحدم از غمت بنالمماننده مرغ صبحگاهی
دردا! که طبیب ما ندانستحال دل ریش ما کماهی
هرگز نشینده ام که باشداحوال کسی بدین تباهی
دین رفت جلال گو برو نامسر رفت و تو در غم کلاهی