گنج

شمارهٔ ۲۷۸

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ایی۱۳ بیت
تا بدو کرده ام تولاّییکرده ام از جهان تبرّایی
آنچنان گشته ام بدو مشغولکه ندارم ز خویش پروایی
وز خیال شکنج گیسویشبازم اندر سَر است سودایی
ساعتی شد که زنده ام بی دوستهمچو من کی بود شکیبایی
چه تمنّا کند دلم چون نیستخوبتر از رُخش تمنّایی
پرده بگشا ز روی تا بکنندعاشقان در رخت تماشایی
عقل در وصف حسن روی تو هستهمچو زلف تو بادپیمایی
هست ابروی و عارضت با همآفتابی و طاق خضرایی
قطره ای آب داد در چشممگوهری در میان دریایی
دل چنان سوزد از خم زلفشکآتشی در درون شیدایی
تو سخن گوی اگر دهان گم شدکه سخن سر برآرد از جایی
چه کم آید ز لعلت ار بکنداین دل خسته را مداوایی
درّ نظم جلال را امروزنیستش در زمانه همتایی