گنج

شمارهٔ ۲۷۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ایی۱۰ بیت
خوش آن زمان که چو بخت از درم فراز آییغمم ز دل ببری چون جمال بنمایی
رهی که بر دل من غم گشود بربندیدری که بر رخ من بخت بسته بگشایی
مرا تو بخت بلندی از آن ز من دوریمرا تو عمر عزیزی از آن نمی پایی
نهاده ام تن خود را به خستگی همه عمردر این امید که روزی به پرسشم آیی
بیا که یک نفس از عمر بیش باقی نیستاگر تو رنجه شوی عمر من بیفزایی
ولی تو شاه جهانی و ما گدای درتکجا به حال گدا التفات فرمایی
تو عشوه ای بدهی جان ز خلق بستانیکرشمه ای بکنی دل ز خلق بربایی
به مجمعی که تو باشی به شمع حاجت نیستز نور ز طلعت خویش انجمن بیارایی
به جز شمایل دیوانگان ز ما مطلبخرد چه کار کند در دماغ سودایی؟
مباد هیچ کسی چون جلال در عالماسیر عشق و غریبی و درد تنهایی