گنج

شمارهٔ ۲۸۰

گر گریه من بشنوی ای یار بگرییور زاری من گوش کنی زار بگریی
گر حال من سوخته زار بدانیبر درد من سوخته زار بگریی
روزی که چو پروانه به داغ تو بمیرمچون شمع فراوان به شب تار بگریی
بسیار میازار مرا ورنه پس از منیک روز به یاد آری و بسیار بگریی
فردا چه کنی، تو قدمی رنجه کن امروزباشد که دمی بر سر بیمار بگریی
بر کشته خود گرچه ترا گریه نیایدچون خلق بگریند به ناچار بگریی
از دیده خونبار جلال ار شوی آگاهبسیار برین دیده خونبار بگریی