شمارهٔ ۱۱۷
ازین دیار برفتیم و خوش دیاری بودبه آب دیده بشستیم اگر غباری بود
ز آستان شریفت اگر فتادم دورگمان مبر که درین کارم اختیاری بود
دلا به هجر بسوز و بساز با خواریکه وصل یار عجب روز و روزگاری بود
جلال رفت و ترا بعد ازین شود معلومکه آن شکسته مسکین چگونه یاری بود