شمارهٔ ۱۱۸
مرا خیال وصالش ز سر به در نروداگر سرم برود عشق او ز سر نرود
من این معاینه با خود به خاک خواهم بردکه حسرت است که هرگز ز دل به در نرود
ز دست هجر تو یک روز نگذرد که مراهزار غصّه و خونابه در جگر نرود
شراب صرف محبّت حرام باد بر آنکه چون رود ز جهان مست و بی خبر نرود
هزار سال بخسبم به زیر خاک و هنوزز لوح سینه من نقش آن به سر نرود
اگر تیغ و سنان قصد جان کند محبوبمحبّت از دل عاشق بی غم و غصه نرود
رواست کز همه عالم نظر فروبندمکه نقش آنکه بود در دل از نظر نرود
حدیث روضه رضوان مکن که خاطر راز کوی دوست به سر منزل دگر نرود
بسوز خرمن عمرت جلال از آتش عشقکه خرمنی که بسوزد به باد بر نرود