شمارهٔ ۲۱۴
پدید نیست دگر ره دل بلا جویمندانم این دل گم گشته را کجا جویم
تو گلستانی و من بلبل ثناخوانمتو آفتابی و من ذرّه هوا جویم
مرا که لاف گدایی همی زنم چه عجباگر نواله ای از خوان پادشا جویم
بیا و گر سر شوریده بایدت سهل استمراست وام به گردن ترا رضا جویم
مرا ز یار جفاکار نیست چشم وفاخطاست گر ز جفاپیشگان وفا جویم
به سعی کام کسی چون نمی شود حاصلپس آن بِهْ است که کام خود از خدا جویم
خیال زلف سیاه تو می پزد دل منبلا همی طلبد خاطر بلاجویم
طبیب درد مرا چون بدید عاجز گشتکجاست لعل لبت تا از او دوا جویم
جلال هر چه بگوید تمام گفته اوستنه دزد گفته مردم بسان خواجویم