شمارهٔ ۲۱۵
دردی که مراست با که گویمدرمان دل خود از که جویم
گه فتنه خال عنبرینمگه بسته زلف مشک بویم
عشق آمد و رفت نام و ننگمشوق آمد و بُرد آب رویم
دل کم نکند ز عشق موییور عشق کند بسان مویم
خالی نشود ز آرزو سرور سر برود در آرزویم
گر جان خواهی بگوی با منتا دست ز جان خود بشویم
ور سرطلبی اشارتی کنتا ترک سر و جهان بگویم
من ذرّه ام و تو آفتابیشاید که نظر کنی به سویم
خاک قدم توام ولیکنبر باد مده چو خاک کویم
آن کاو چو جلال بنده تستمن بنده کمترین اویم