شمارهٔ ۲۱۶
سحر چون غنچه بگشاید گریبانبیا بشنو خروش عندلیبان
خروش بلبلان تیغ در چنگچنان کز منبر آواز خطیبان
برآید سرو خوش چون گل درآیدخوش است آزادگان را با غریبان
چه خوش باشد که بنشینند در باغبه پای گل حبیبان با حبیبان
من از دانش نفورم وز ادب دورکجا سودم کند پند ادیبان
قدح در دور ما بر خاک ریزندنصیب ما فدای بی نصیبان
مرا دردی که دارم از تو در دلدریغ آید که گویم با طبیبان
جلال آن کز حبیبش ناگزیر استبباید بردنش جور رقیبان