شمارهٔ ۱۰۶
عشّاق ز دل درد ترا دام نهادندناکامی سودای ترا کام نهادند
شادی جهان جمله به یک جو نخریدندچون بر سر بازار غمت گام نهادند
گیسوی تو دامی ست که آنان که پرستنداز دام جهان پای در آن دام نهادند
این سنبل شوریده و آن نرگس مستتبس فتنه و آشوب در ایّام نهادند
یک ذرّه ز شوق من و حُسن تو ببردندپس دوزخ و فردوس ورا نام نهادند
عالم به عدم بود که اندر سر مدهوشسودای سر زلف دلارام نهادند
زان زلف که انجام ندارد سرِما رادر عهد ازل تا چه سرانجام نهادند
عشق است یکی جام پر از یاد لب دوستسرمستی کونین در آن جام نهادند
دل سوخته عشق جلال است و هنوزشدر دایره سوختگان خام نهادند