شمارهٔ ۱۰۵
اگر نسیم صبا زلف او برافشاندهزار جان مقیّد ز بند برهاند
منش ببینم و از دور رخ نهم بر خاکمرا ببیند و از دور رخ بگرداند
قد خمیده خود را همی کنم سجدهاز آن جهت که به ابروی دوست می ماند
اگر مراد تو جان است کار جان سهل استچه حاجت است که چشمت به زور بستاند
ز زلف خویش نسیمی فرست عاشق راکه بی حدیث به بوی تو جان برافشاند
بساز چاره بیچارگان خود امروزکه کار وعده فردا کسی نمی داند
خیال لعل تو در دل نهفته نتوان داشتکه آبگینه کجا رنگ می بپوشاند
ز روی دوست صبوری نمی توانم کردچرا که تشنه صبوری ز آب نتواند
کنون که کار من خسته از دوا بگذشتبگو طبیب مرا تا قدم نرنجاند
جلال اگر نفسی پیش بخت بنشیندبسی گناه که بر بخت خویش بنشاند