شمارهٔ ۴۶
درون خلوت ما جز من و تو هیچ کسی نیستبیا و هم نفسی کن که عمر جز نفسی نیست
نه هر کسی بتواند قدم نهاد در آتشکه عشق بازی پروانه کار هر مگسی نیست
مرا ز قید تو روی خلاص نیست به ناکامبه کام خویش بود بلبلی که در قفسی نیست
گمان مبر که به جای تو هیچ کسی بپسندمکسی که هر نفسی با کسی ست هیچ کسی نیست
به خاکساری اگر سرنهد غریب نباشدگیاه را چو به سرو بلند دسترسی نیست
هوس همی کشدم سر فدای پای تو کردنبه خاک پای تو کاندر سرم جز این هوسی نیست
اگر به چشم تو دور است راه کعبه مقصودز خویشتن قدمی نه برون که راه بسی نیست
گرت به چشم درآید جلال اشک بباریز ضعف کم ز خسی گشته است و کم ز خسی نیست