شمارهٔ ۴۷
مونس ما ای صبا بجز تو کسی نیستهم نفسی با تو بجویم نفسی نیست
دیده و دل را چو تازه آب و هوا نیستبی هوسان را بدین هوا هوسی نیست
مرغ مقیّد ره گریز نداردشادی آن بلبلی که در قفسی نیست
چاره همین خاکساری ست گیا راچون که به سرو بلند دسترسی نیست
پایه زلفت رسیده است به جاییکز سر او تا به آفتاب بسی نیست
خسته چو در چشمت آید آب فروبارکم ز خسی گشته است و کم ز خسی نیست
تا غم تو غمگسار هیچ کسانستهیچ کسی غمگسار هیچ کسی نیست
قافله سالار پیش می رود، امّانیست به هر گام او که باز پسی نیست
زان شکرستان جلال دور نگرددطوطی شکرشکن کم از مگسی نیست