شمارهٔ ۴۵
عمری ست که بر منتظرانت نظری نیستوز حال دل بی خبرانت خبری نیست
یا در تو اثر می نکند آه جگرسوزیا ناله دلسوختگان را اثری نیست
نومید مگردان ز در خویش کسی راکاندر دو جهانش به جز این هیچ دری نیست
اندر سر شوریده سودازده مااز عشق تو شوری ست که در هیچ سری نیست
در عشق تو جانم سپر تیر بلاهاستدر جادّه اخلاص چو من جان سپری نیست
فکر دو جهان در دل ما راه نداردعشق تو فرود آمد و جای دگری نیست
در آرزوی صبح وصال تو بشد عمرآخر شب هجران ترا خود سحری نیست
چشم تر من بین و لب خشک و ببخشایکاندر تر و خشکم به جز این خشک و تری نیست
هیهات که من وصل تو یابم که صبا راپیرامن کوی تو مجال گذری نیست
تنها نه جلالت نگران است نظری کنکز هیچ طرف نیست که صاحب نظری نیست