شمارهٔ ۱۷۴
در میان موج بحری بیکران افتادهامموج بحر بیکران را در میان افتادهام
منزلم بالای نُه چرخ است و من بر سطح خاکزان همینالم که از نُه نردبان افتادهام
با همه رنج و بلایی در میان بنشستهاموز همه کام و مرادی بر کران افتادهام
طایر قدسم ولی با خاکیان بنشستهامگوهری پاکم ولی در خاکدان افتادهام
چون زمین سفلی نِیَم اصلم ز خاک سفله نیستگوهری علوی منم کز آسمان افتادهام
از ضعیفی در نمییابم وجود خویش رابلکه از هستی خویش اندر گمان افتادهام
هرکه را جانیست با جانانی اندر خلوتیستاین مذلّت بین که من بر آستان افتادهام
از مذلّت روز و شب با خاک راهم همرکیبگرچه با گردون به همّت همعنان افتادهام
خلق گویندم که در هجران چه مینالی جلال!بلبلی مستم که دور از گلستان افتادهام