گنج

شمارهٔ ۱۷۵

قافیه: ستم۹ بیت
تو آفتاب بلندی و من چنین پستمبه دامنت چه عجب گر نمی رسد دستم
قدح به دست حریفان باده پیما دهمرا به باده چه حاجت که روز و شب مستم
درون کعبه دل در شدم طواف کناندرو هر آنچه به جز دوست بود بشکستم
از آن زمان که تو برخاستی ز مجلس انسبه جست و جوی تو یک دم ز پای ننشستم
ز بند زلف تو نگشاد جز پریشانیمرا که از همه عالم دل اندرو بستم
من از تجلّی حُسن تو گم شدم در خودبسان ذرّه که با آفتاب پیوستم
به هر دو پای مقیّد شدم به دام بلااگرچه بود گمانم که از بلا رستم
نه صبر ماند و نه هوش و نه عقل ماند و نه دینسعادتی ست که از دست دشمنان جَستم
مگو جلال خردمند و عاقل است که نیستاگر به عاشق و دیوانه خوانی‌ام هستم