شمارهٔ ۱۷۶
دوش جان را در فضای کوی جانان یافتمکوی او را از صفا جولانگه جان یافتم
بر سر آن کوی او نعره زنان چون جان خویشجان مشتاقان جان را من فراوان یافتم
چون عروج عشق کردم در سماوات ضمیرپای خود بر تارک گردون گردان یافتم
چون دل من در حریم کوی وصلت پا نهاداندر آن کو کفر و ایمان هر دو یکسان یافتم
دامن مطلوب چون بگرفت دست همّتمهر دو عالم در یکی گوی گریبان یافتم
دوست برقع باز کرد و من بدیدم روی اوحسن او را ماورای وصف انسان یافتم
گرچه راه او سراسر خار اندر خار بودعارض او را گلستان در گلستان یافتم
جامی از دستش بنوشیدم چنان از خود شدمخویش را در بی خودی خویش پنهان یافتم
ای که دایم طالب داروی دردی از طبیبترک دارو کن که دردش عین درمان یافتم
با وجود سر ترا سامان نباشد، زانکه منچون قدم بر سر زدم آنگاه سامان یافتم
ای جلال! از کان دل جوهر چه می جویی که منقیمتی جوهر که جستم اندر آن کان یافتم
تو کلید گنج را در آستین خویش جویکآنچه من میجستم اندر زیر دامان یافتم