شمارهٔ ۲۵۲
ای یار! دوش همدم و یار که بودهای؟لبها گزیده شب به کنار که بودهای؟
آشفته موی زلف به دست که دادهای؟سر پُرخمار دفع خمار که بودهای؟
با چشم نیممست کجا مست خفتهای؟با زلف بیقرار قرار که بودهای؟
ما بیتو همنشین غم و یار محنتیمتو همنشین و همدم و یار که بودهای؟
با رنگ لاله و قدّ شمشاد و بوی گلای نوبهار حُسن، بهار که بودهای؟
با ابروی کمان وش و مژگان چون خدنگای من شکار تو، تو شکار که بودهای؟
با دشمنان نشسته علیرغم دوستانبنگر گل که گشته و خار که بودهای ؟
روزم چو شام تیره گذشت از فراق توتو روشنایی شب تار که بودهای ؟
من دلفگار مرهم لعل لب توامتو مرهم درون فگار که بودهای ؟
بر خود جلال پیرهن از غصّه چاک زدبر رغم او تو وصلهٔ کار که بودهای؟