شمارهٔ ۳۵
نگویم در تو عیبی ای پسر هستولیکن بی وفایی این قدر هست
نه در هجر توام خواب و قرار استنه در عشق تو از خویشم خبر هست
از آن ناوک که زد چشم تو بر منهنوزم زخم پیکان در جگر هست
دمی غایب نه ای از پیش چشمموگر دوری خیالت در نظر هست
سبک باشد سری خالی ز سودامن و سودای جانان تا که سر هست
نپندازم که در گلزار فردوسز رخسارت گلی پاکیزه تر هست
تعالی اللّه قباپوشی که او راکمر بر موی و مویی تا کمر هست
تمنّای دلم کردی و دادمبفرما گر تمنّایی دگر هست
جلال! ار چه شب هجران دراز استمشو غمگین که امّید سحر هست