شمارهٔ ۳۴
بگذار تا بمیرم بر آستان دوستباشد که یاد من برود بر زبان دوست
بر حال عاشقان نکند هیچ رحمتیآه از دل ستمگر نامهربان دوست
خاک کفش به ملک دو عالم اگر دهندهر چند سود ماست نخواهم زیان دوست
جانِ منِ رمیده خاکی نشانه کردهر تیر ناوکی که بجست از کمان دوست
اجزای هستی ام همگی زان دوست شدیک یک ببین که هست به مهر و نشان دوست
گر دل ببرد طرّه مشکین او چه باکصدجان فدای طرّه عنبرفشان دوست
بی دوست سیر گشته ام از جان خویشتنور باورت نمی کند آری به جان دوست
آن طالع از کجا که ببوسم رکاب یاروان دولت از کجا که بگیرم عنان دوست
هر کس به کام معتکف خلوتی شدندمسکین جلال معتکف آستان دوست