شمارهٔ ۶۶
تا کی اندر طلبت دل به جهان در گرددبی سرو پا شده چون حلقه به هر در گردد
شمع سان جان من از هجر لب شیرینتچون بگرید ز سر سوز منوّر گردد
مهر روی تو در آیینه دل هست چنانکصورت مهر در آیینه مصوّر گردد
چون خیال لب و دندان تو در چشم آیداشک چشمم همه چون لعل و چو گوهر گردد
قد تو بخت بلند است چو گیرم به برشبا قد بخت قدم راست برابر گردد
اگر آبی ز دهانت به زمین اندازیخاک از لطف لبت چشمه کوثر گردد
بکشم محنت هجران تو بر گردن جانتا مگر دولت وصل تو میسّر گردد
عشق پنهان نتوان داشت محال است محالکآتش اندر جگر سوخته مضمر گردد
هم ز دست غمت از پای درآید چو جلالهر که او را هوس وصل تو در سر گردد