شمارهٔ ۶۷
دل نیست که در کوی تو در خاک نگرددجان نیست که از دست غمت چاک نگردد
ز آیینه رخسار به یک سوفکن آن زلفنوری ندهد آینه تا پاک نگردد
از جان نرود نقش تو تا چرخ نشویدوز سر نرود مهر تو تا خاک نگردد
تا گردش افلاک بود مهر تو ورزمآری مگر آن روز که افلاک نگردد
در دیده نیابد دل و جان من اگرچهدر بحر محال است که خاشاک نگردد
خواهد که عنان از دل خلقی بر بایدباید که چنین بسته فتراک نگردد
از گوهر عشق آنکه خبردار نباشدپیرامن آن بحر خطرناک نگردد
ناموس جلال ار برود باک نباشدنامی نکند رند چو بی باک نگردد