شمارهٔ ۹۲
مگر فتنه عشق بیدار شدکه خلوت نشین سوی خمّار شد
بگویید با پیر دَ یرِ مغانکه دین کفر و تسبیح زنّار شد
عجب نیست سرّ انا الحق از آنکه مانند منصور بر دار شد
ایا دوستان! موسم یاری استکه کارم بدین گونه دشخوار شد
ایا عاشقان! نوبت زاری استکه احوال زار این چنین زار شد
چه می بود گویی که در داو عشقکه یک باره دست من از کار شد
دلم همچو بلبل بنالید زارسحر چون صبا سوی گلزار شد
مگر پخت سودای زلفش دلمکه در چنگ محنت گرفتار شد
به عیّاری آموخت اینک جلالچو جویای آن شیخ عیّار شد