گنج

شمارهٔ ۹۱

قافیه: ونخواهدشد۹ بیت
جانم از عشق تو بی صبر و سکون خواهد شددلم از آتش سودای تو خون خواهد شد
من تنها نه که با حسن و جمالی که تراستعالمی در کف عشق تو زبون خواهد شد
بر من آن زلف تو شوریده نمی شد و اکنونگوییا بخت منش راهنمون خواهد شد
هر دم آید ز هوای دو لبت جان بر لبتا سرانجامِ من از عشق تو چون خواهد شد؟
ای بسا شب که ز تاب غم هجران رختآه من بر فلک آینه گون خواهد شد
زان سر زلف چو زنجیر معنبر که تراستعاقلان را همگی میل جنون خواهد شد
بلبل جان من از شوق گلستان رختناگهان از قفس سینه برون خواهد شد
داستان غم تو کم نشود در عالمکاین حدیثی ست که هر روز فزون خواهد شد
در ازل با رخ تو عشق همی باخت جلالجان او بسته سودا نه کنون خواهد شد