شمارهٔ ۹۳
هر که را دلدار باید، درد بی درمان کشددولت وصل آنکه خواهد، محنت هجران کشد
دل نگویندش که دروی نیست مهر دلبریجان نگویندش که نه بار غم جانان کشد
گفتم از زلفت مرا حاصل پریشانی ست، گفت:هر که را طاووس باید رنج هندستان کشد
بشکند صد قلب تیر غمزه اش در یک نظرآنکه پیوسته کمان ابروان زان سان کشد
ای که دندان ترا زان گوهر پاکیزه اشغاشیه بر دوش و گوهر از بن دندان کشد
با رخت گر در نظر آید جمال دیگریبا جمالت کی کسی را دل سوی بستان کشد
ز آستین عهد اگر دست وفا بیرون کنیبخت خواب آلوده پای از خواب در دامان کشد
نور ایمان روی تست و زلف کافرکیش توزان همی ترسم که خط بر صفحه ایمان کشد
از سر زلف تو چون ترک خطا هندوی چینهر نفس گوی دلی اندر خم چوگان کشد
سرکشی از حد مبر با آنکه گر دستش رسدخاک پایت را به جای سرمه در چشمان کشد
با دل بی طاقت پرغصّه غمگین جلالانده عشقت خورد یا محنت دوران کشد