شمارهٔ ۱۰۳
آن را که غمی باشد و گفتن نتواندشب تا به سحر نالد و خفتن نتواند
از ما بشنو قصّه ما ورنه چه حاصلپیغام که باد آرد و گفتن نتواند
بی بوی وصالت نگشاید دل تنگمبی باد صبا غنچه شکفتن نتواند
از اشک زدم آب همه کوی تو تا بادخاشاک سر کوی تو رُفتن نتواند
شوریده تواند که کند ترک سر خویشترک سر زلف تو گرفتن نتواند
اندر دل ما عکس رخ خوب تو پیداستدر آینه کس چهره نهفتن نتواند
جوینده چه سختی ست که بر خود نکند سهلفرهاد چه سنگ است که سفتن نتواند
آن شد که جلال از سر کوی تو شود دورکز ضعف چنان است که رفتن نتواند