شمارهٔ ۱۲۴
عاشق آن باشد که بر خود سخت و سست آسان نهدرنج را راحت شمارد درد را درمان نهد
کام آن بیند که تن در درد ناکامی دهدوصل آن یابد که دل بر محنت هجران نهد
از برای گوهر آن طالب که غوّاصی کندترک سر گوید چو پا در بحر بی پایان نهد
گوی خواهد شد سرِما در سرِ میدان عشقمردی مردی که با ما پای در میدان نهد
هر که بنهد مَردوش بر هر دو عالم یک قدمچار بالش برتر از نُه گنبد گردان نهد
آنکه بتواند تحمّل کرد ناکامی و رنجروزگارش کام دل بس زود در دامان نهد
چشم مستش در کرشمه چون کند آغاز نازدل ز من بستاند و صد منّتم بر جان نهد
گل برآید سرخ و سرو از پای بنشیند ز شرمسرو گل رخسار من چون پای در بستان نهد
رنج نابرده امید گنج می داری جلال!راحت آن یابد که بر خود رنج و غم آسان نهد