گنج

شمارهٔ ۱۲۵

قافیه: اراید۷ بیت
بی روی دل افروزت عمرم به چه کار آیدبا لعل جهان سوزت جان در چه شمار آید
شد کشتی عمر من در بحر هوایت غرقهیهات که آن کشتی روزی به کنار آید
هم بوی بهار آید از چین سر زلفتدر باغ سحرگاهان چون باد بهار آید
آن لحظه که تو برقع از چهره براندازیدر دیده مشتاقان گل راست چو خار آید
دل شد ز دیار خود و اکنون به دیاری نیستباشد که ز کوی تو روزی به دیار آید
روزی که نباشم من، از خاک من غمگینباشد ورقش خونین هر گل که به بار آید
بر جان جلال از غم هر لحظه منه باریکآن عاشق مسکین هم روزیت به کار آید