شمارهٔ ۱۴۶
باز می ناید دل ما از پریشانی هنوزمی نهد پیش بتان بر خاک پیشانی هنوز
در وفا و عهد و پیمان تو می آرم به سرعهد و عمر و تو همان بدعهد و پیمانی هنوز
رو بپوش از هر نظر بر حسن خود، خواری مکنای عزیز من! تو قدر خود نمی دانی هنوز
گر به جانی می فروشی از وصالت یک نفسجان ما ارزانی ات بادا که ارزانی هنوز
من نه آنم کز تو برگردم به شمشیر جفاگرچه جانم سوختی آسایش جانی هنوز
دوش با من در سخن لعل تو گوهر می فشانداز دو چشم من نرفت آن گوهر افشانی هنوز
گرچه آوردم سر زلف پریشانت به دستنیستم یک لحظه خالی از پریشانی هنوز
سالها بر آستانت بندگی کردم، ولیاز تکبّر بنده خویشم نمیخوانی هنوز
سرّ عشقت را جلال از خلق میدارد نهانهمچنان پیدا نگشت آن داغ پنهانی هنوز