گنج

شمارهٔ ۱۴۷

قافیه: وز۹ بیت
ای زلف و رخ تو چون شب و روزاین دلبند است و آن دل افروز
این دلجوی است و آن دلاراماین دل خواه است و آن دل اندوز
زلف سیه تو چون شب قدررخسار مه تو روز نوروز
بلبل که نوا همی نوازدگو ناله عاشقان بیاموز
گر مجلس ما نه لایق تستشمعی ز جمال خود برافروز
این درد بدل شود به درمانکاندر پی هر شبی بود روز
با شمع چو حال خود بگفتمبر من بگریست از سر سوز
این طرفه نگر که نام بختمزیرا سیه است که هست پیروز
تا چند جلال! فکر فرداخوش باش به نقد حالی امروز