گنج

شمارهٔ ۱۶۳

قافیه: یف۹ بیت
سزد که رنجه کنی یک زمان قدوم شریفبه کنج کلبه احزان ما دهی تشریف
شبی به خلوتم از تُست آرزو که بودلب تو ساقی و رخساره شمع و غمزه حریف
شریف داشتم آن زلف را چو عمر درازولی چه سود که بر باد رفت عمر شریف
بگو به یار سبک روحم ای نسیم صبابیا که جان گران جان همی کند تخفیف
ز جان بود همه خوفی کنون که جانم رفتمرا چه بیم ز بیم و چه خوف از تخویف
اگر در آب دو چشمم وگر در آتش دلخیال تو به همه حال مونس است و الیف
ز ما صلاح مجو ای صلاح جو، که به عقلنه عاقلی ست که دیوانه را کنی تکلیف
به کوی دوست تواند مرا صبا بردنز بس که گشته ام از هجر ناتوان و ضعیف
مشو به سختی از امّید ناامید جلالو انّه «لرؤفً» و بِالعباد «لطیف»