شمارهٔ ۱۹۹
المنّة لِلّه که برآمد همه کامموان آهوی پدرام درافتاد به دامم
ای بخت! بیا بر من و بر خویش نظر کنتا خود تو کدامی و من امروز کدامم؟
اقبال قرینم شد و محبوب رفیقمعالم به مرادم شد و، ایّام به کامم
ما را نه سر حور و نه پروای بهشت استحور است مرا یار و بهشت است مقامم
در سایه خورشید جمال تو همه عمرخورشید سعادت نرود از سر بامم
بودی همه چون شام ز هجران تو صبحمو اکنون همه چون صبح شد از روی تو شامم
سرگشتگی هجر تو بر من به سرآمدزین پس همه در گلشن وصل تو خرامم
سهل است گرم عمر به سختی به سرآیداین کام که من یافتم از عمر تمامم
زان روز که نامم به زبان تو برآیددر اوج جلال است ز اقبال تو نامم