شمارهٔ ۱۹۸
از دوری کنار تو هستم میان غمگم گشته بی چراغ رخت در جهان غم
شاد است با غمت دل من آن چنان که اوسوگند راست می نخورد جز به جان غم
تا از سرای وصل تو چون حلقه بر درمکی بر توان گرفت سر از آستان غم
دارم من آرزوی کناری از آن میانجان در کنار غصّه و دل در میان غم
ای یار شادکام که فارغ نشسته ایاز گفت و گوی غصّه و سود و زیان غم
بر صف عاشقان بگذر تا که بشنویاز عاشقان سوخته دل داستان غم
خرّم دل جلال که بعد از هزار سالدر وی ز درد دوست بیابی نشان غم