شمارهٔ ۲۶۳
صبحدم می گفت نالان بلبلی بر شاخساری:گل بخواهد رفت تا دیگر که بیند نوبهاری
هر که را روزی صفایی رو نماید در زمانهروزگارش تیره گرداند به اندک روزگاری
لاله هر سال از چمن یک بار روید وین عجب بینکز سرشک دیده ام هر دم بروید لاله زاری
شمع بر بالین من تا روز هر شب زنده داردبر من دل خسته می گرید زهی دلسوز یاری
بر من آن کس را بسوزد دل که همچون شمع باشدشب نشینی تن گدازی زرد رویی اشکباری
ناصحم گوید به یکبار اختیار از دست مگذاراین نصیحت گو کسی را کن که دارد اختیاری
شیوه طوطی هوس دان عاشقی از بلبل آموزکآن یکی با شهد الفت دارد این با نوک خاری
در میان بحر محنت غرقم از شوق میانشبا کنار افتادمی گر بودی امّید کناری
سالها بر خاک کویش زندگانی صرف کردمعمر بگذشت و ازین در برنیامد هیچ کاری
ای جلال! اندر پی هر سختیی آسانی استهر بهاری را خزانی هر خزانی را بهاری