شمارهٔ ۲۶۲
بکوش تا دل آزرده ای به دست آریکه اهل دل نپسندند مردم آزاری
چه سود عهده عهدی که می کنی با منتو عهد می کنی امّا به جا نمی آری
اگر تو یار منی دور شو ز اغیارمنه دوستی ست که با دشمنان کنی یاری
به دور نرگس مخمور باده پیمایتز روزگار برافتاد نام هشیاری
تو حال دوش ز من پرس از آنکه تا به سحرترا به خواب گذشت و مرا به بیداری
به ظاهرم نگری سرّ سینه کی دانیکه پاره های دل است این که اشک پنداری
هنوز با همه سختی امید می دارمکه هم به روز مبدّل شود شب تاری
اگرچه بر سر خاکم نشانده ای سهل استامید هست که بازم ز خاک برداری
بیا که در قدمت جان دهم به آسانیکه در فراق تو جان می دهم به دشواری
جلال! زور و زر و زاری است چاره وصلچو زور و زر نبود چاره نیست جز زاری