شمارهٔ ۲۶۱
آیم که رُخت بینم و دیدن نگذاریآواز خوشت نیز شنیدن نگذاری
دانم که دلم گشت در آن زلف سیه گملیکن چه کنم چون طلبیدن نگذاری
ناچار شود جامۀ بی طاقتی ام چاکچون پیرهن صبر دریدن نگذاری
از من طمع صبر چنان است که ماهیاز آب برآری و طپیدن نگذاری
دل در شکن زلف تو بستن نپسندیدیوانه به زنجیر کشیدن نگذاری
بگذار که از باغ تو یک میوه بچینمگردد تلف آن میوه که چیدن نگذاری
در بحر بلا غرقه کنی کشتی جانمخود تا به لب خشک کشیدن نگذاری
آه از دل آن مرغ که در قید تو افتدهم کشتن او بِهْ که پریدن نگذاری
خلقی چو جلال آمده تا روی بیندآن چهره بود حیف که دیدن نگذاری