گنج

شمارهٔ ۲۶۰

قافیه: اری۷ بیت
در زمستان بر امید آنکه باز آید بهاریعاشق گل را بباید ساختن با نوک خاری
دوستان پرسند کآخر در چه کاری در چه کارممی گذارم عمر خود را بر امید انتظاری
بارها بار فراقت برده‌ام بر گردن جانمن بدین سختیّ و دشواری ندیدم هیچ باری
غمگساری هست هر کس را به روز شادی و غموای من کاندر غمت جز غم ندارم غمگساری
نقش رویت نیست غایب یک زمان از پیش چشمملاله زین سان بر نروید بر کنار جویباری
گر دهی تشریف در پایت فشانم جان و دلبرنخیزد بیش ازین از دست درویشی نثاری
خاک راهت شد جلال و پیش خود راهش ندادیباد را گر هست راهی خاک ره را نیست باری