شمارهٔ ۱۲۹
چون سرانگشت آن نگارین دیدعقل انگشت خویشتن بگزید
باد بویش به بوستان آوردغنچه بر خویشتن پیرهن بدرید
هر شبی در هوای لعل لبشما و چشم و سرشک مروارید
عاشقان جان نثار او کردندزلف هندوش یک به یک برچید
عالمی در غم لبش مردندهیچ کس طعم آن شکر نچشید
هر کس از وی حکایتی کردندکس به کنه کمال او نرسید
هر دلی کز کمند عشق بجَستتار زلفش به دام عشق کشید
هر که در قید عشق شد محبوستا قیامت ز بند او نرهید
همچو من فتنه گشت بر رخ اوهر که آن شیوه و شمایل دید
جانش از درد رسته شد چو جلالهر که این درد را به جان بخرید