شمارهٔ ۱۳۰
دردمندی ز تو هرگز به دوایی نرسیدبی نوایی ز تو هرگز به نوایی نرسید
صرف کردم به وفای تو همه عمر و به مندر همه عمر ز تو بوی وفایی نرسید
بود امّید که این کار به جایی برسدسعی بسیار بکردیم و به جایی نرسید
از زکات تو رسیده است نصیبی ای شاهبه همه خلق، ولی بخش گدایی نرسید
خسرو ار کام دل از شکر شیرین برداشتلب فرهاد به بوسیدن پایی نرسید
هرگز از خوان نکویی تو اندر همه عمربه گدایان در خانه صلایی نرسید
خود نگویی تو که سر منزل جانبازان استکس نیامد که به شمشیر قضایی نرسید
در مقامی که دو عالم به جوی کس نخردنیم جایی چه عجب گر به بهایی نرسید
همچو غنچه دل تنگم ز هوایش خون شدوز گلستان رُخَش باد صبایی نرسید
حالت درد گرفتار بلا کی داندهر که را بر سر ازین درد بلایی نرسید
حبّذا از دل شوریده پُر درد جلالکه به درد تو بمرد و به دوایی نرسید