شمارهٔ ۱۳۱
ای از فروغ روی تو خورشید رو سپیدشب را به جنب طرّه تو گشته موسپید
خط بر میار تا نشود رو سپید خصمآن روی در خور است چنین باش کو سپید
با من به وقت صبح چنین گفت شب که ماکردیم موی در هوس موی او سپید
عمری هوای زلف تو پختیم و عاقبتکردیم موی خویش درین آرزو سپید
در آرزوی آن که جوانی بود مقیمبسیار کرده اند درین فکر مو سپید
ای دل اگر کسیت بپرسد که چون بودبی روی دوست دیده بختت ، بگو سپید
تا روز من ز ظلمت شب دم همی زندچون روز روشن است که شب هست روسپید
تا شست از آب دیده رخ بخت خود جلالبنگر که چون شدست در این شست و شو سپید
جز در ختا و هند بیاض و سواد مناندر جهان نظم سیاهی مجو سپید