شمارهٔ ۲۴۸
معشوقه به چنگ آر و می و چنگ و چغانهکاحوال جهان جمله فسون است و فسانه
ساقی به می از لوح دلم عقل فروشویتا چند غم عالم و افسوس زمانه
کوته نظران چهره مقصود نبینندتیر از نظر راست شود سوی نشانه
آن سوز که در سینه من دوش نهان بودامروز به خورشید رسانید زبانه
گر اهل دلی عیب مکن بی خبران رابر عاشق دلداده نگیرند بهانه
پُر شو ز مَی ای دلشده تا دوش به دوشتآرند چو چنگ از در میخانه به خانه
آمد به لب خشک ز غم کشتی جانموین بحر طلب را نه پدید است کرانه
خرّم دل آن کاو چو جلال از همه عالمبگرفت کناری و برون شد ز میانه