شمارهٔ ۲۳۱
چند خوری خون دلم، چیست ترا با دل من؟چند کشم جور و ستم، وا دل من وا دل من
زلف تو دل می طلبد از من بیدل به چه رویغمزه غارتگر تو بُرْد به یغما دل من
خسته دل غم زده ام تنگ تر است از دهنتتا دهن تنگ ترا کرد تمنّا دل من
خیل خیالت چو کند بر دل غمدیده گذردامن گوهر دهدش دیده دریا دل من
تا نرسد چشم بدان آتش رخسار ترابادِ سپندی بر آن عارض زیبا دل من
هر شکن از زلف تو شد مسکن و مأوای دلیبسته زلف سیهت نیست به تنها دل من
شیشه صاف است دلم سنگ سیاه است دلتفرق ببین چند بود از دل تو تا دل من
گرچه به نادیدن من هست شکیبا دل تولیک به نادیدن تو نیست شکیبا دل من
منع کنندم که جلال از پی دل چند رویباز گذارید مرا بهر خدا با دل من