گنج

شمارهٔ ۴۱

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه: ارنیست۱۰ بیت
چون تو گلی در همه گلزار نیستچون تو شکر در همه بازار نیست
نامه به پایان شد و باقی سخنقصّه ما در خور طومار نیست
هر که گرفتار تو شد جان سپُردوای بر آن کس که گرفتار نیست
یار به جانی اگر آید به دستهرزه مگویید که بسیار نیست
شیخ به مسجد شد و رهبان به دیرمنزل ما جز در خمّار نیست
لشکر سلطان صف عشق رارایت منصور بِه از دار نیست
هر که به عالم پی یاری گرفتوه که من سوخته را یار نیست
شب که کنم ناله ز درد فراقکس به جز از بخت تو بیدار نیست
جان و دل و صبر و تن و عقل و هوشرفت و چو من هیچ سبکبار نیست
نیست خریدار تو تنها جلالکیست که از جانت خریدار نیست