شمارهٔ ۴۰
در این ایّام کس غمخوار ما نیستبه جز غم کاو ز ما یک دم جدا نیست
سری دارم فدای وصل، لیکنمرا با دستبرد هجر پا نیست
دلا! در آتش دوری همی سازکه جانان را سر پیوند ما نیست
میان عاشقان بیگانه دانشهر آن عاشق که با درد آشنا نیست
خوش است از درد و غم آزاد بودنولی در مذهب عاشق روا نیست
مشو مغرور حُسن ای صاحب حُسنکه روز حُسن را چندان بقا نیست
تو عمری نیست در عهدت وفاییکه عهد عمر را چندان وفا نیست
به ترکستان رویت خال هندوعجب دارم اگر اصلش خطا نیست
به نقد ای جان بیا تا باده نوشیمکه عمر رفته را دیگر قضا نیست
به بوسی زان دهان عمری نُوَم بخشکه بنیاد بقا جز بر فنا نیست
جلال از عشقت ار روزی نماندنیاری بر زبان کاو هست یا نیست