شمارهٔ ۲۰۲
ای قامت تو سرو روانمبی تو روان است از تن روانم
خواهم که از تو خواهم امانیلیکن فراقت ندهد امانم
گفتم که رازم پنهان بماندپیدا شد از اشک راز نهانم
جانم ز لعلت نادیده کامیچشمت چرا شد در خون جانم
پایی فروکوب تا سر ببازمدستی برافشان تا جان فشانم
چون دستبوسی راهم ندادیباری مکن دور از آستانم
بلبل که بر گل دستان سرایدبا او به دستان همداستانم
همچون جلال از دریای معنیدر وصف لعلت دُر می چکانم