گنج

شمارهٔ ۲۰۱

قافیه: انم۱۳ بیت
من بنده آن قامت و بالا و میانممن عاشق و شوریده و شیدای فلانم
من واله عیّاری آن نرگس مستمحیران خرامیدن آن سرو روانم
ای عمر گرامی! خبرت نیست که بی توعمری به چه خونابه دل می گذرانم؟
احوال مرا هر که در آفاق شنیدندوان بخت ندارم که به گوش تو رسانم
یک روز به بالین من خسته قدم نهبنگر که ز تیمار فراقت به چه سانم
نی صبر که بی روی تو یک دم بنشینمنی بخت که در پهلوی خویشت بنشانم
از شوق تو صد بوسه زنم بر دهن خویشهرگاه که نام تو برآید به زبانم
ابروی تو با غمزه خلایق چو ببیننددانند که من کشته آن تیر و کمانم
خواهم که درآییم من و تو به سماعیتو دست برافشانی و من جان بفشانم
از پرتو رخسار تو ای شمع جهانسوزآتشکده ای ساخته ای بر دل و جانم
جورت بکشم تا ز وجودم رمقی هستورتاب و توانم نبود تا بتوانم
از من ببریدی و نه این بود امیدماز عهد بگشتی و نه این بود گمانم
مشنو که جلال از تو بپیچد سر مویییک موی تو بهتر ز همه ملک جهانم