شمارهٔ ۱۷۸
باز از چمن غیب برآورد صبا دمساقی منشین خیز و بده جام دمادم
در جام صفاهاست که بیجام جهانتابکی صبح برآرد ز سر صدق و صفا دم
من می خورم و جرعه بدین دخمه فشانمکاندر خم این خمکده بگرفت مرادم
از اهل جهان یافت نشد اهل وفاییکز رنگ وفا بوی ندارد گل آدم
دم می دهدت عمر دم از عمر مزن هیچدر کوی فنا چند توان زد ز بقا دم
سرّی ست ز جان، چرخ ز بس جان که ربوده ستکز رنگ رخ کاه زند کاه رُبا دم
بر خاک جلال ار گذری ای که یقینیتقصیر مکن فاتحهای بر گِل ما دم