شمارهٔ ۱۷۹
منم کز درت سر به راهی نکردمبه جز آستانت پناهی نکردم
بر آنی که خونم به باطل بریزیگناهی مکن چون گناهی نکردم
من آن نیستم کز خدنگت بنالمکه صد تیر خوردم که آهی نکردم
شدم سیر ازین زندگانی که هرگزدمی سیر در تو نگاهی نکردم
به چشمم نیامد گل و چشمه بی توقناعت به آب و گیاهی نکردم
من از هر مرادی ترا خواستم بستمنّای مالی و جاهی نکردم
نگفتم جفاهای زلف تو با کسشکایت ز دست سیاهی نکردم
مرا چون جلال از در خود چه رانیکه من جز درت قبله گاهی نکردم