گنج

شمارهٔ ۱۲۱

قافیه: وننمیشود۹ بیت
شب نیست کز غمت دل من خون نمی‌شودوز اشک روی زردم گلگون نمی‌شود
از پا درآمدیم ز دست غمت ولیکاز سر هوای عشق تو بیرون نمی‌شود
گفتم که بی‌جمال تو روزم به سر شودای جان نازنین چه کنم چون نمی‌شود
با درد عشق و دوری رویت اگر دلموقتی صبور می‌شد و اکنون نمی‌شود
شد دامن وصال تو از دست من رهاآری چه چاره، بخت چو وارون نمی‌شود
در جنب آتش دل و سیلاب دیده‌امخور ذرّه می‌نماید و جیحون نمی‌شود
هرگز میان دیده و خیل خیال تویک روز نگذرد که شبیخون نمی‌شود
بر ما اگرچه تو ستم افزون همی‌کنیما را به جز محبّتت افزون نمی‌شود
از دست شد جلال ز هجران و دست اوبر دامن وصال تو مقرون نمی‌شود