گنج

شمارهٔ ۱۲۰

قافیه: لنمیشود۷ بیت
یک لحظه درد عشق تو از دل نمی‌شودوز دیده نقش روی تو زایل نمی‌شود
گویند پند ده دل شیدای خویش رابسیار پند دادم و عاقل نمی‌شود
در ورطه‌ای‌ست کشتی صبرم به بحر عشقکز غرقه‌گاه موج به ساحل نمی‌شود
هردم به حالتی دگر افتم ز دست غملیکن به هیچ حال غم از دل نمی‌شود
ای دل مبر امّید که بی‌رنج هیچ دستدر گردن مراد حمایل نمی‌شود
گویند سعی کن که شود کام حاصلتمن سعی می‌نمایم و حاصل نمی‌شود
صدبار اوفتاد به دام بلا جلالخود پند می‌نگیرد و کامل نمی‌شود